ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 11 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

آشپزیِ من :)

بعضی وقتا که حوصله دارم از چیزایی که درست میکنم عکس میگیرم... نمیدونم کار درستیه که عکسشونو بذارم اینجا یا نه؟ اگه اشتباهه بگید این مطلبو بپاکم به هر حال... لطفا برید ادامه مطلب ...خوشحال میشم نظرتونو بدونم.   کاسترول بادمجون:   اولین سالاد توپی: وَ ... دُومین....   کاسه یخ:   سالاد الویه: ژله انار: خورشت قیمه: سالاد ماکارونی: ژله خورده شیشه: 1 - 2 - 3- اولین ژله رنگین کمان: سالاد فصل: سیب زمینی شکم پر ، قارچ شکم پر ، بال سوخاری: ...
12 شهريور 1392

سفر یه روزه به طالقان

روز بعد از عید فطر رفتیم طالقان. خیلی خوش گذشت. یه جای خوب کنار رودخونه پیدا کردیم و نشستیم.تو  هم از همون اول که رسیدیم رفتی تو آب.البته چون عمقش زیاد بود وجریان آبم زیاد، با بابایی می رفتی و بابایی هم محکم گرفته بودت وگرنه آب میبردت! اینقد چادر مسافرتی دوست داری که حد نداره.همش دوست داری بری توش بشینی . اینم ناهار که انصافا ارشیا هم واسش خیلی زحمت کشید  اصلا مگه میشه بخوای یه کاری بکنی و پای ارشیا در میون نباشه؟؟؟   وَ ... مراسم خربزه خورون! بعداز یه آب بازیه حسابی.   طبق معمول توی ماشین خوابت برد .حتی واسه شامم بیدار نشدیو تا فردا صبحش خوابیدی!   ...
27 مرداد 1392

خدایا شکرت

http://92329.blogfa.com/ همین الان و خیلی اتفاقی خبر پیدا شدن محمد طاها کوچولو رو دیدم.امیدوارم خبر درست باشه. خودم بعد از شنیدن خبر گم شدنش بیرون که میرفتیم چشم از ارشیا برنمیداشتم. خدایا هیچ کسی رو با بچش امتحان نکن...آمین.آمین.آمین...........   ...
27 مرداد 1392

یه بعدازظهر کنار دریاچه چیتگر

جمعه هفته پیش، بعدازظهر عید فطر رفتیم دریاچه چیتگر. با یه هفته تاخیر عکسای پسرمو میذارم .به علت رم ریدر نداشتگی!!! عکسا مونده بود تو دوربین! چند وقت پیش رم ریدر چندکاره رو قرض دادیم یه بنده خدایی و کاملا خراب تحویلش گرفتیم! و تا خریدن یه دونه جدیدش یه خورده طول کشید. بگذریم... یه بعداز ظهر خیلی دلچسب با هوای عالی و پسرکی که خیلی بهش خوش گذشت و تا تونست بازی کرد. اومدیم یه ربع بشینیم استراحت کنیم اینقد بدو بدو رفتی پایین و اومدی بالا که من جای تو خسته شدم!   بیشترِ حواست به یه عالمه بادبادکی بود که تو آسمون بودن.گلِ من دفعه دیگه حتما با بادبادک میریم. داری واسه ما توضی...
26 مرداد 1392

گردگیری کردن ارشیا

ارشیای نازم! از وقتی یادم میاد و تو راه افتادی هروقت اومدم گردگیری کنم تو هم یه دستمال گرفتی دستت و شروع به کار کردی! چندتایی هم ازت فیلم گرفتم تو سنای مختلف! این بار گفتم بذار عکس بگیرم بتونم بذارم تو وبلاگت.چندوقت پیش مهمون داشتیم و منم هزارتا کار! بدو بدو گردگیری کردم که سر رسیدی.منم دستمال و شیشه پاک کنو دادم بهت گفتم فقط این میزو تمیز کن بقیشون تمیزن! دو سه بارم تاکید کردمو با خیال راحت رفتم آشپزخونه.بعد از نیم ساعت اومدم دیدم همه جا رو پر از شیشه پاک کن کردی و به حساب خودت تمیز! من اون موقع این حالتو داشتم دوباره خودم همه خونه رو از اول تمیز کردم . حالا دیگه اول میذارم تا دلت میخواد همه جا رو تمیز کنی وفتی کارت تموم شد...
21 مرداد 1392

مُچ گیری !!!

پسرک گلم خیلی وقته عادت کرده هر کاری داره از ما میخواد واسش انجام بدیم.خیلی وقتا شده مقاومت میکنیم ولی اینقدر سر سخت پای خواستش وامیسته که متاسفانه تسلیم میشیم و این اصلا خوب نیست.از قضا دیروز پسرک برعکس همیشه که اصلا عمو پورنگ نگاه نمیکنه و عشق شبکه پویائه، داشت عمو پورنگو میدید که یه حاجی داشت صحبت میکرد...میگفت بچه ها ! هرکاری دارید خودتون باید انجام بدید و ازین حرفا... . منم صدای تی وی رو زیاد کردم که ارشیا خوب یاد بگیره.بعد از اون تا آخرشب هرکاری داشت میگفتم یادته که حاجیه عمو پورنگ چی گفت؟؟؟؟ یکم فکر میکرد و کارشو خودش انجام میداد. خیلی جالبه ! ما اینقد راهای مختلفو رفتیم ولی نتیجه نداد حالا یه حرفی که یه نفر دیگه میزنه اینقد...
25 تير 1392

یه روز خوب!

اومدم با چندتا عکس از ارشیای نازم .دو سه روز پیش داشتیم سر ظهر برمیگشتیم خونه که  خیلی اتفاقی و بدون برنامه ریزی قبلی تصمیم گرفتیم ناهارمونو توی پارک بخوریم! آقای همسر زحمت خریدن ناهارو کشید و با  امکانات داخل ماشین یه پیکنیک ساده رو برگذار کردیم.هوا خیلی خوب بود و محیط پارکم آروم و تمیز ...  به ارشیا واقعا تو اون چند ساعت خوش گذشت. کلی دُوید و بازی کرد ... با اینکه از قیافش خیلی راحت میشد فهمید که خسته شده ولی اصلا دلش نمیخواست بریم خونه.آخرش با کلی وعده و وعید راضیش کردیم به خونه رفتن ، در عوض اونم از ما کلی قول گرفت که زودِ زود دوباره بیایم اینجا.  پسرکم! با اینکه تقریبا مطمئن بودم به این زودیا...
18 خرداد 1392

سفرنامه حج (مکه)... قسمت چهارم

چهارشنبه ...  14 فروردین 1392 امروز ظهر نیم ساعت قبل از اذون رفتیم بیرون که برای نماز جماعت بریم مسجدالحرام . ولی هرچی منتظر شدیم اتوبوس نبود . و به ناچار برگشتیم هتل.ولی برای نماز جماعت مغرب تونستیم بریم.من طبقه پایین نماز خوندم که مخصوص خانوما بود و مهدی و ارشیا هم روبروی کعبه. بعد از نماز مغرب رفتیم طبقه بالا و یه خورده نشستیم . نماز عشا رو منو ارشیا همون طبقه بالا خوندیم و مهدی هم دوباره رفت روبروی کعبه.خوش به حال آقایون.خیلی دوست دارم یه جایی نماز جماعتمو میخوندم که کعبه رو ببینم ولی هنوز جاشو پیدا نکردم. ارشیای گلم این دو روزی که رسیدیم مکه هم داره باهامون همکاری میکنه و پسر خوبیه.   پنج شنبه ... 15 فروردی...
17 خرداد 1392